الشيخ السبحاني
122
عقايد اسلامى (در پرتو قرآن، حديث و عقل) ( فارسى)
هر يك از اجزاى اين رشته به حكم معلول بودن ، ذاتاً فاقد هستى و وجود بوده و هستى را از علت خود گرفته است و اين حكم در هر يك از اجزاى اين رشته صادق و حكمفرماست و بر هر كدام انگشت بگذاريم با زبان تكوينى مىگويد : من هر چه دارم از بركت علت خود دارم . در اين صورت براى حل مشكل دو راه داريم : 1 . رشتهء علل و معلولات در نقطهاى متوقف گردد ؛ يعنى به جايى برسيم كه علت باشد نه معلول و هستى او از خود او باشد نه از جاى ديگر ، در اين صورت گفتار خداپرستان ثابت مىشود كه جهان آفرينش مخلوق خداست و او به حكم اين كه معلول نيست بى نياز از علت خواهد بود و به بيان ديگر صانع است نه مصنوع ، آفريننده است نه آفريده و وجود او از خود اوست نه از جاى ديگر . 2 . فرض كنيم كه رشتهء معلولها به صورت نامتناهى پيش بروند و هرگز در ميان اين رشتهء نامتناهى موجودى نباشد كه علت باشد نه معلول ، بىنياز باشد نه نيازمند ، در اين صورت اين سؤال پيش مىآيد : اين سلسلهءنامتناهى كه به حكم معلول بودن هر يك از اجزا و افراد آن ، محتاج و نيازمند به وجود دهنده است - زيرا هيچ كدام از اجزاى آن از خود وجود و هستى ندارد و از جاى ديگر بايد به آنها وجود و هستى داده شود چگونه ممكن است چنين رشته و سلسلهاى كه احتياج بر سراسر آن حكمفرماست بدون تكيه گاهى بىنياز ، جامهء هستى بپوشد و سر از عدم بيرون آورد . شما هر كدام را در نظر بگيريد با زبان تكوينى خود مىگويد : هستى من از خود من نيست ، بلكه هستى را از جاى ديگر گرفتهام . اين پاسخ ، اختصاصى به يكى از آنها ندارد و هرچه پيش برويم و از هر كدام سؤال بكنيم عين اين پاسخ را مىشنويم و در حقيقت ، اين گفتار ، زبان حال همهءافراد اين سلسله است . اكنون مىپرسيم اين سلسلهء سراپا فقير و نيازمند ، از چه مبدئى وجود و هستى را دريافت كردهاند و به عبارت ديگر ، حقيقت اين سلسله جز همان افراد ، چيزى نيست و چون هر فردى از افراد آن نيازمند به وجود دهنده مىباشد پس همهء سلسله